کور
ما فقط دیر فهمیدیم. البته همهاش تقصیر ما نبود. آنها هم ریاکار و دورو و اهل تزویر بودند وگرنه ما مرض نداشتیم. گرچه تا همین جا هم باید امیدوار بود. اینکه همین قدر هم دست از تزویر برداشتهاند که همهٔ وردپرس و بلاگر را فیلتر کنند، اتفاق خوبی است. خوشحالم که بالاخره قیف را وارونه کردند و به جای آنکه یکی یکی بخواهند فیلتر کنند، همه را فیلتر کردند.
روز به روز و هفته به هفته، بیشتر شیرفهممان میکنند اینان که قانون و آییننامه و ساماندهی و غیره کشک مسلم ماست، و همهٔ حقهای مسلم مال آنهاست؛ آنهایی که امنیت ملی را تشخیص میدهند و میفهمند چه کسانی آدمخوبها و هستند و چه کسانی آدمبدها.
من در این صفحه نه از سیاست گفتم و نه از امنیت ملی و نه از فساد و تباهی و کثافت و قانون. نه از سیاستمداران گفتم و نه از چوبمداران و نه از فحشمداران. من اینجا از خودم گفتم و خودم را نوشتم. کاش زودتر میفهمیدیم که همین حرفهای ساده و دور همی و بی قضاوت و بیربط به امنیت ملی هم میتواند خطرناک باشد برای آنها. همین حرفهای ساده هم شاید آتشی باشد به جان آنها. چه میدانیم ما.
همهٔ اینها را گفتم که بگویم دیگر اینجا چیزی نمینویسم و از این به بعد اینجا: http://delnaha.com مینویسم. خوراک آنجا هم این است: http://delnaha.com/feed. امیدوارم شر این فیلترینگ کور از سر ما برداشته شود.
چهارشنبه 17 فروردین 90
دمپایی+سوزننخ
تازه رفته بودیم خانه جدید. من هنوز این اسمها را خوب نمیفهمم. نمیدانم حالا اینی که ما داریم بهارخواب است یا بالکن یا چیز دیگر. ولی همان جا یک دمپایی سیاه بود که یک تایش پاره بود اما میشد پوشید و ازش استفاده کرد. پارگیاش جلو میرفت و آنقدر جلو رفت تا لایهٔ رویی دمپایی کاملا دو تکه شد و دیگر نمیشد پوشید. سیاه بود و زیبا نبود اما نرم بود و ازش خوشم میآمد. دلم نمیآمد دورش بیندازم.
معطل بود دمپایی بیچاره. شاید دعا میکرد که تکلیفش را روشن کنیم. شاید زندگی در میان زبالهها را به این حال و روز ترجیح میداد که آنجا افتاده باشد و کسی ازش استفادهای نکند. اما انگار کسی نبود که بهش توجه کند. اقبال بلندی داشت. چیزی انگار در وجودش بود که باید میماند. نمیدانم.
چارهٔ کار، یک سوزن و چند متری نخ بود. آماده کردم و نشستم. دمپایی را قبل از اینکه بنشینم شستم و گذاشتم خشک بشود. شاید نیم ساعت طول کشید تا دو تکهٔ جدا شدهٔ لایه رویی دمپایی را به هم دوختم. دمپایی ما آماده است. میتوانید با خیال راحت ازش استفاده کنید. حتی بهتر از اول. من تا امروز نمیفهمیدم یعنی چی که میگن همچین برات درستش کنم که از روز اولش بهتر بشه و شاید هنوز هم نفهمیده باشم، اما دمپایی در حالت عادی میتواند پاره بشود، اما آن دمپایی را چنان دوختم که بعید است هوس پاره شدن به سرش بزند.
خیلی دوست داشتم به جای بعید بگویم محال. بیخیال. ولی محض دلخوشی من برگرد و یک بار به جای بعید، محال بگذار و بخوان. با تشکر.
یکشنبه 7 فروردین 89
کوه به آدم میرسه
نمیفهمیدم یعنی چه. نمیتوانستم بفهمم این چه اشکالی دارد و چه عیبی دارد که من بنویسم داریم میرویم سفر. حالا تو بگو راهیان نور یا چیز دیگر. چه فرقی میکند.
اگر درست یادم مانده باشد، روزهای آخر اسفند 86 بود. دقیق یادم نیست اما چه میتوانستم نوشته باشم جز اینکه داریم با وبلاگنویسها میرویم اردوی راهیان نور و خیلی خوب است و کاش شما هم بیایید و از این حرفها. نوشتم و فرستادم روی وبلاگ. کسی آمد و اعتراض کرد.
«کسی» که میگویم، منظورم یک آدم تازه از راه رسیده و ناشناس و اینها نبود. کسی بود که میشناختمش و برایم مهم بود. آمد و اعتراض کرد. یادم نیست چهها گفت اما هر چه بود آن چند سطر نوشتهام را از روی وبلاگ برداشتم.
حالا چی شده که اینا رو میگم؟ حامد دو ساعت پیش توییت کرده که -خب لابد همراه اردوی بلاگ تا پلاک- نزدیک اندیمشکاند و میروند سمت دوکوهه. البته به فارسی ننوشته. حالا نه فکر کنی خیلی با کلاس است و بلد نیست فارسی حرف بزند! نه. گوشیش فارسی بلد نیست.
من آن روز که آن نوشته را از روی وبلاگم برداشتم، شادی و شور رفتن را میفهمیدم، اما حس کسی که نمیرود یا میخواهد و نمیتواند برود و میبیند که دیگران دارند میروند را نمیفهمیدم. نمیتوانستم بفهمم. اما نیم ساعت پیش که توییت حامد را دیدم، و دلم خواست بزنم توییترُ داغون کنم فهمیدم ها اون چی میگفته و شاید هم حس آن روزش را درک کردم.
بله. اینجوری است.
یکشنبه 7 فروردین 89
جایزهٔ اونا
جشن تکلیف بود. من البته فقط رفته بودم که قرآن اول جلسه را بخوانم. سوم راهنمایی بودم و جشن تکلیف بچههای دومی بود. چند آیهٔ ابتدایی سورهٔ مؤمنون را خواندم و آمدم نشستم همان جا. قرآن که تمام شد، معاون پرورشی ادارهٔ آموزش و پرورش آمد داخل اتاق و نشست پشت میز و شروع کرد به حرف زدن. دیروز دیدمش. توی نماز جمعه. همان بود. انگار نه انگار که 15 سال گذشته.
همان اول حرفهایش سوالی کرد و گفت به کسی که جواب درست بدهد یک کلاسور هدیه میدهد. گفت «قد أفلح المؤمنون» و «الذین هم فی صلاتهم خاشعون» در چه سورهای از قرآن است. من هم که تازه همین چند آیه را خوانده بودم، دست بالا کردم و جواب دادم و جایزه گرفتم. و کسی هم البته اعتراضی نکرد که جایزهٔ دومیها را به منِ سومی دادهاند اما همیشه یادم بود که آن جایزه مال من نبود.
شنبه 6 فروردین 90
به آسمان ببرد
غروب که میآید خاطرهها رشد میکند. صورتی میشود.
بهار شد. یاس توی باغچه هر صبح روز به خیر میگوید. یاد مسافرتهای بی مقصد اما دلنشین میافتم. یاد حوصلهٔ تمام نشدنی پدر. یاد کودکیهای بیباید.
یاد جادههای خاکی پشت خانه. یاد رنگینههای خاله. یاد اومجکهای عمه خدیجه و یاد دستپخت خوب مادر. یاد زندگی. یاد خانه مادربزرگ. یاد خندههای بیموقع. یاد حسرت شنیدن بوی بهار نارنج.
یاد خانه شلوغمان به خیر. یاد بهار…
اینجا آسمان ابری است. اما نه همیشه. به ندرت.
بزرگ شدن کار خوبی نیست. خنده را میگیرد از آدم. حتی لبخندهای زورکی.
اسیر این روزها رنگ تازهای دارد. همه جا عروسی است. حتی محلهٔ کوش.
خدا آرزوهای همهمان را به آسمان ببرد.
* این کلمهها هدیهٔ مریم خواهرم است. نیمفاصلهها از من.
اسیر اسم روستایمان، رنگینه و اومجک خوردنی و غذا هستند، و کوش همان جنوب است.
عیدی
اصلا انگار دوست داشتم تا آنجا بروم و به در بسته بخورم و هر چه در بزنم کسی بازش نکند و دست از پا درازتر راهم را بکشم و برگردم خانه. مادرم گفت یه زنگ بزن شاید نباشن. حق داشت مادرم. با این همه عروسی که اینجا و آنجا هست، معلوم نبود خواهرم خانه باشد یا نه. اما دوست نداشتم زنگ بزنم و اگر بود بروم. دوست داشتم بروم. حالا نه که فکر کنی خیلی راه دور و دراز و پرراهزنی داشت، اما دوست داشتم همین راه نزدیک که میشود پیاده رفت را حتی اگر خانه نباشند، بروم. مخصوصا با آنکه چند بار رفته بودم و پیش آمده بود که نباشند.
سر کوچهشان که رسیدم، دیدم در خانه باز است. هم شاد بودم که زنگ نزدهام و هم شاد بودم که خانهاند و هم اینکه در خانهشان باز است. رفتم. همه چیز خوب بود. یک دیوان حافظ کوچک زیبا گرفته بودم برای زینب. میدانستم چقدر شاد میشود از همچه هدیهای. برای فاطمهاش هم یک بسته مدادرنگی. حس خوبی دارم. نگرانی هم دارم البته. اما عیدیام را گرفتهام.
دوشنبه اول فروردین 90
و اما عشق
از میان خلائق کودکی برخاست، به قیام محترمی درس استاد را قطع نمود، لبان کوچکش را گزید و تامل کرد، سپس پرسید، عشق چیست؟
شیخ او را فرمود دانستن آن تو را به چه کار آید؟
طفل دانسته و از پیش آماده به پاسخ بود، گفت اگر من و سوالم را قیاس به سن فرمودهای و سه حرف عشق از آغاز الفبا نیستند، آدمی از آنچه به اقتضای شرایط نمییابد سوال میکند، چه آنکه رسول خاتم را از روح پرسیدند «.. و یسئلونک عن الروح» و اگر موضوع سوالم را با فقه و اصول و اخلاق به ترازو بردهای، سایهی ایوان رفیع درس تو جز طلاب مدرسهات رافرا نگیرد پس سزاوار است بدانچه اهتمام میکنی شمول عام داشته باشد.
خلاف جماعت شاگردان، شیخ را نه حیرت و خنده حاصل شد. سر فرو آورد و چندی لب ببست. تا فرمود آنگونه که خداوند، جل ثنائه، پاسخ سوال از روح را بیان کرد بگویم، عشق به اذن خداست و اگر از شمول علم پرسیدی، بدان عشق آن است که جمیع ارکان وجود آدمی را فرابگیرد. آنچنان که هر دم به استفتاء آن فرو رود و سر به حکم اصل پادشاهی آن برآید و هر نفس به حسن خلق او متسنن گردد. نه اختیاری بماند تا ز روی عشق روی بگردانی و نه جبری است تا هر ایستادهای را داخل در حریم آن کنند. عشق آنچنان که سزاوار باشد عادل است تا بستگی دل و رهایی روح آورد. همان است که تعلق به نفس را، تعلق به جان لیلا کند. عشق اگر حاصل شود، ولایت بر جان آورد آنگونه تا خواستهای در دل نماند و جامع افعال را میل جانان برانگیزد. آن است که همت کسب و قوت بازو بدهد نه آنکه خلوت زهد و سجادهی رهبانیت بطلبد. آنکه شمشیر غیرت بپرورد. آنکه تمنای نیایش و شرب کلام شیرین آورد. آنکه غیاب در دل نکند، ولو به چشم بر هم زدنی و آنکه دوری و بیخبری را نخواهد و جز دیدار نشاید.
نوشتهاند شیخ میگفت و به هر فصل کلام، جماعتی متفرق میشدند تا آنکه جز او کسی در صفه نماند… حتی کودک خردسال خیال
این یادداشت برای شرکت در بازی وبلاگی اعتماد، توسط من نوشته شدهاست.
یاالله
یا الله … سر کسی باز نباشه
این اول حسی بود که بعد از ورود به اینجا بهم دست داد . حس اینکه وارد مکانی شدم که باید اول اعلام حضور کنم و بعد وارد شم. حس زمانی که ادم به یه مهمونی ناهار دعوته. ضمن اینکه تو اون خونه هستی و دعوتی و انقدر صمیمی هستی با صاحبخونه که کنارش نشسته و ناهار میخوری اما در عین حال اون چهار دیواری حرمت داره ..
خب از این حرفا گذشته میریم سر نوشتن ..راستش اول شیطنتم گل کرد که بردارم و یه مطلب سیاسی بنویسم و خلاصه دیگه دیگه …..
اما باز به ذهنم اومد حرف مهمتری بزنم… هدف از این بازی به ظاهر هیجان انگیز چی میتونه باشه. . . شاید این بازی هم مثل تموم بازی های وبلاگی بگذره و بره اما من فکر میکنم دو درس خوب تو این بازی بود. یکی اینکه بهمون یاد آوری میکنه هنوز هم میشه اینجا و در این محیط مجازی به هم اعتماد و اطمینان کرد و دوم اینکه به یادمون میاره که دوستی ها با تمام صمیمیتها؛ یه حرمت و حریمی داره.
یوزر پسورد یه وب نویس در واقع جان مجازی اون نویسنده هست اما در این بازی به دوست اطمینان میکنی و یوزر و پسوردت رو بهش میدی اما مطمئنا با وجودی که بدون شرط این یوزر و پسورد رو دادی اما اون حرمت رو نگه میداره و در حدی وارد میشه که اخلاق اجازه میده ودر عین صمیمیت اون حد و حدود رو نگه میداره…
خب زیاد از بازی های وبلاگی خوشم نمیاد اما این بازی رو بی هدف ندیدم و ممنون از اعتمادتون. ..
سایه.
* داستان چیست؟ اینجا را ببینید.
از اون حسهای تا نخوری ندانی
میترسیدم. آن اوایل که حتی نمیتوانستم روزی را تصور کنم که همچه کاری ازم سر زده باشد. میدیدم که بعضیها وقتی سیم کلاچشان بریده است، چنان راحت موتور میرانند که انگار هیچ نیازی به کلاچ و اینها نیست برای عوض کردن دنده. نه که فکر کنی صفحه کلاچ یا چیز دیگری برایم مقدس بود؛ نه. نمیتوانستم. نمیخواستم. نمیتوانستم تصور کنم که من همچه کاری بکنم. به کسی اعتراضی نمیکردم که چرا همچه کاری میکند. اما خودم نمیتوانستم.
همهٔ اینها تا وقتی بود که فکر کن وسط یک جادهٔ طولانی، سیم کلاچ پاره شد. چارهای نبود. باید همان کاری میکردم که نمیتوانستم. که نمیخواستم. که نمیتوانستم تصور کنم که همچه کاری بکنم. استعاره نیستها. جدی میگویم. جدی جدی. کار شیرینی بود. یک جور حس خوشی داشت. حس اینکه حالا چی میشه مثلا کلاچُ نگیرم و دنده رو عوض کنم؟ یا حالا اصلا صفحه کلاچ هم بذار یه خرده آزار ببینه. دنیا که به آخر نمیرسه.
از آن به بعد، بعضی وقتها حتی هوس میکردم وقتی همه چیز مرتب بود هم بدون گرفتن کلاچ دنده عوض کنم.
سهشنبه 24 اسفند 89
